از همه جا از همه رنگ
خلاصه قسمت های اخر فریحا , نسبت ایلین و سونردر فیلم روزی روزگاری , ماشین لامبرگینی , مدل اتاق کودک , آهنگ رضا صادقی عاشقتم , مدل مانتوتابستانه , قسمت آخرسریال ترکی فاطما گل , خلاصه فیلم فریحا , امیشا پاتل وهمسرش , مدل کفش زیر مانتو

ترجمه فارسی نهج البلاغه در توحيد
از خطبه‏هاي آن حضرت عليه‏السلام است در توحيد، و اين خطبه از اصول و قواعد علم (خداشناسي) چيزي را گرد آورده که خطبه‏هاي ديگر آن را گرد نياورده: يکتا نمي‏داند او را کسي که کيفيت و چگونگي (صفات زائده بر ذات) براي او تعيين نمي‏ماند، و به حقيقت او نرسيده (او را شناخته) کسي که براي او مثل و مانند (شريک) قرار دهد، و قصد او نکرده کسي که او را (به چيزي) تشبيه کند، و او را نطلبيده کسي که به او اشاره کرده و او را در وهم در آورد (زيرا مشاراليه به اشاره حسيه و يا عقليه محدود است و محدوديت از لوازم جسم است و به اين موضوع در شرح خطبه يکم اشاره شد) آنچه به ذات خود شناخته گردد (حقيقت و کنه او را بشناسند) مصنوع و آفريده شده است (و خداوند مصنوع نيست، زيرا مصنوع محتاج به صانع است و نيازمندي از لوازم امکان است نه واجب، پس از اين رو حقتعالي به ذاته شناخته نمي‏شود، بلکه آيات و آثار مي‏شناسندش) و هر قائم به غير خود معلول است (زيرا قائم به غير محتاج محل است و هر محتاجي ممکن است و هر ممکني معلول،پس از اين جهت شايسته نيست واجب قائم به غير باشد، بلکه همه چيز به او قائم است) کننده (کارها) است بدون به کار بردن آلت و اسباب (زيرا احتياج به ادوات و اسباب از صفات امکان است) تعيين کننده (ارزاق و آجال و مانند آنها) است بدون به کار بردن فکر و انديشه (زيرا خداوند منزه است از نيازمندي به انديشه) بي‏نياز است نه با بهره بردن از ديگري (بي نيازي اغنياء به وسيله بهره‏مندي از ديگران است و حقتعالي از آن منزه است، زيرا آن لازمه نقص و نيازمندي است) زمانها و روزگارها با او همراه نيستند (زيرا او قديم است و زمان حادث و حادث مصاحب و همراه قديم نمي‏شود، چون لازمه مصاحبت با هم بودن است) آلات و اسباب او را ياري نمي‏کنند (زيرا او آلت آفرين و بي‏نياز از کمک و ياري است) هستي او از زمانها و وجود او از عدم و نيستي و ازلي بودن و هميشگي او از ابتداء سبقت و پيشي گرفته (زيرا همه به او منتهي مي‏شوند و او غيرمتناهي است). با وجود دادن او ضديت و مخالفت را بين اشياء دانسته مي‏شود که ضد و مخالفي ندارد، و تبعيين او قرين و همنشين را بين اشياء شناخته ميشود که قرين و همنشين براي او نيست (زيرا او آفريننده حواس و اضداد و قرينها است) روشني را با تاريکي و آشکار را با پنهاني (سفيدي را با سياهي) و خشکي را با تري و گرمي را با سردي ضد يکديگر قرار داده، ترکيب کننده بين اشياء متضاده است که از هم جدا و برکنارند (مانند ترکيب بين عناصر مختلفه) و قرين و همنشين قراردهنده است بين آنها را که از هم جدا هستند (مانند همبستگي روح با بدن) و نزديک کننده است آنها را که از هم دورند (مانند تاليف بين دلها و خواهشهاي گوناگون) و جدا کننده است بين آنها که به هم نزديکند (مانند تفريق بين روح و بدن به وسيله مرگ) به حدي محدود نيست (زيرا محدوديت شايسته ممکن است نه واجب) و به عدد و شماره‏اي به حساب نيايد (زيرا واحد حقيقي است که دومي برايش فرض نمي‏شود) و اسباب خودشان (ممکنات) را محدود مي‏کنند، و آلتها به مانندهاشان اشاره مي‏نمايند (زيرا خداوند جسم نيست تا محدود و مشاوراليه گردد) ادوات و آلات را کلمه منذ (که براي ابتداي زمان وضع شده است) از قديم بودن منع نموده (پس درباره هر چيز جز خداوند متعال شايسته است گفته شود وجد هذا منذ زمان کذا يعني اين از ابتداي فلان زمان يافت شده است) و کلمه قد (که چون بر ماضي داخل گردد زمان گذشته را به حال نزديک کند و چون بر مضارع داخل شود تقليل مي‏نمايد) از ازليت و هميشه بودن جلو گرفته (پس درباره اشياء مي‏توان گفت: قد کان کذا يعني در اين نزديکي چنين بود، و قد يکون کذا يعني گاهي چنين مي‏باشد) و کلم لو لا (که براي ربط امتناع جمله ثانيه به جمله اولي وضع شده است) از کامل بودن دور گردانيده (چنانکه درباره غير خدا مي‏گوئي: لو لا خالقه لما وجد يعني اگر آفريننده او نبود يافت نمي‏شد) به وسيله آن ادوات و آلات آفريننده آنها براي خردها آشکار گرديده (شناخته شده) و هم با آنها از ديدن چشمها امتناع کرده (زيرا اگر ديده شود به ادوات و آلات ماند، و مانند آنها نو پيدا شده و نيازمند به غير است) و آرامش و جنبش بر او جاري نمي‏شود (نمي‏توان گفت در جائي مانده يا به جائي رفته) و چگونه آنچه را (در مخلوقات) قرار داده بر او قرار مي‏گيرد، و آنچه پديد آورده در او پديد آيد و آنچه احداث کرده در او حادث شود که در اين هنگام (به فرض اينکه سکون و حرکت بر او جاري شود) ذات او (به زياده و نقصان يعني حرکت و سکون) تغيير يابد، و کنه او جزء پيدا مي‏کند (زيرا متصف به حرکت و سکون جسم است و هر جسم مرکب و مرکب داراي اجزاء مي‏باشد) و حقيقت او از ازلي و هميشگي امتناع مي‏ورزد (زيرا هر جسمي حادث است) و چون (در جنبش و آرامش) جلواي براي او يافت شود براي او پشت سر هم خواهد بود (پس مبدا نمي‏شود در صورتي که واجب مبدءالمبادي است) و چون نقصان لازمه آن باشد طالب تمام گرديدن مي‏شود (و بر واجب درخواست تماميت محال است) و در اين هنگام (اگر حرکت و سکون در او يافت شود) نشانه مخلوق در او هويدا مي‏گردد، و (مانند سائر مصنوعات) دليل بر وجود صانعي خواهد بود پس از آنکه همه اشياء دليل بر هستي او مستند، و پس از آنکه به برهان امتناع و محال بودن دور است از اينکه در او تاثير کند چيزيکه در غير او (ممکنات) تاثير مي‏کند.
خداوندي که حالي به حالي نمي‏شود (تغيير نمي‏پذيرد) و از بين نمي‏رود (زيرا تغيير و نيست شدن از خواص ممکن است نه واجب) و غيبت و پنهان شدن بر او روا نيست. (زيرا لازمه آن انتقال و حرکت است که دلالت بر حدوث و نو پيدا شدن دارد، و از اين جهت ابراهيم عليه‏السلام (چنانکه در قرآن کريم آمده) به غيبت و پنهان شدن ستاره و ماه و خورشيد استدلال نمود که آنها پروردگار نيستند س 6 ي 76 فلما جن عليه الليل راي کوکبا، قال: هذا ربي، فلما افل قال لااحب الافلين ي 77 فلما راي القمر بازغا، قال: هذا ربي، فلما افل قال لئن لم يهدني زبي لاکونن من القوم الضالين، ي 78 فلما راي الشمس بازغه قال: هذا ربي، هذا اکبر، فلما افلت قال: يا قوم اني بري مما تشرکون ي 79 اني وجهت وجهي للذي فطر السموات و الارض حنيفا، و ما انا من المشرکين يعني چون شب او را فرا گرفت (در آن زمان بعضي از مردم ستاره و ماه و خورشيد را پرستش مي‏نمودند) ستاره‏اي را ديد (به رويه آنان) گفت: اين است پروردگار من، پس چون غروب کرد گفت: پنهان‏شوندگان را دوست نمي‏دارم (چه جاي اينکه آنها را بپرستم) چون ماه را طلوع کننده و درخشنده ديد، گفت: اين است پروردگار من، چون غروب کرد، گفت: اگر پروردگارم مرا به معرفت و شناسائي خود راه ننمايد من از گمراهان مي‏باشم، چون خورشيد را درخشان ديد، گفت: اين است پروردگار من، اين (در جرم و روشنائي از آنها) بزرگتر است، چون غروب کرد، گفت: اي مردم من از آنچه شما شريک خداوند قرار مي‏دهيد بيزارم، من روي مي‏آورم به کسي که آسمانها و زمين را آفريده در حالي که مسلمان و از بت‏پرستي و شرک دور بوده و از مشرکين نيستم) و نزاده تا زائيده شده (معلول غير) باشد (زيرا هر که فرزند آورد البته مرکب و معلول ديگري است) و زائيده نشده است تا محدود باشد (زيرا هر مولودي حادث است و وجودش به پدر و مادر منتهي مي‏شود) ذات او برتر است از داشتن فرزندان، و منزه و پاک است از همبستري با زنان (زيرا فرزند آوردن و لذت بردن از زن از خواص مخلوق است) وهمها و انديشه‏ها به او نمي‏رسد تا (در وهم) محدود و موجودش گرداند، و فهمها و زيرکيها او را به انديشه در نمي‏آورد تا تصورش نمايد (به صورت و مثالي در آورد) و حواس او را درک نمي‏کند تا به وجود حسي موجودش گرداند، و دستها او را لمس ننمايند تا دسترسي به او پيدا کنند، به حالي متغير نمي‏شود و در احوال منتقل نمي‏گردد (چون تغيير و انتقال از لوازم جسم است) و شبها و روزها او را کهنه و سالخورده نمي‏کند، و روشني و تاريکي تغييرش نمي‏دهد، و به چيزي از اجزاء و به اندام و اعضاء و به عرضي از عرضها و به غير داشتن و بعضها وصف نمي‏شود (خلاصه او جزء و عضو و عرض و بعض ندارد و غير او چيزي با او نيست خواه داخل باشد مانند جزء خواه خارج باشد مانند عرض، زيرا اگر باشد لازمه آن ترکيب است و ترکيب در واجب محال است) و براي او گفته نمي‏شود و حد و پاياني، و منقطع شدن و انتهائي، و نه اينکه اشياء به او احاطه مي‏کنند تا او را بلند گردانند يا بيفکنند، يا اينکه چيزي او را بر دارد تا از جانبي به جانبي ببرد يا راست نگه دارد، و در اشياء داخل نبوده و از آنها بيرون نيست (بلکه به هر چيز محيط و داناست) خبر ميدهد نه به وسيله زبان و زبانکها، و مي‏شنود نه به شکافها (ي گوش) و آلتها (ي شنيدن) سخن مي‏گويد نه با الفاظ و (گفتار و کردار همه را) حفظ و از بر دارد نه به وسيله قوه حافظه (و يا آنکه همه اشياء را نگهداري مي‏کند و خود نياز نگهداري ديگري ندارد) و اراده مي‏کند بدون انديشه، دوست مي‏دارد و خشنود مي‏شود نه از روي دقت و مهرباني، و دشمن مي‏دارد و به خشم مي‏آيد نه به جهت مشقت و رنج (بلکه محبت و رضايش توفيق و رحمت است و بغض و غضبش عذاب و دوري از رحمت) به هر چه اراده هستي او کند مي‏فرمايد: باش، پس موجود مي‏شود (و اين سخن) نه به وسيله آوازي است که (در گوشها) فرو رود، و نه به سبب فريادي است که شنيده شود، و جز اين نيست که کلام خداوند فعلي است از او که آن را ايجاد کرده، و مانند آن پيش از ان موجود نبوده (بلکه نو پيدا) است، و اگر قديم بود هر آينه خداي دوم (و واجب‏الوجود) بود (و اين محال است).
(درباره خداوند متعال) گفته نمي‏شود بود بعد از نبودن (زيرا وجود او مسبوق به عدم و نيستي نيست، بلکه قديم و ازلي است، و اگر گفته شود) پس صفات نو پيدا شده بر او جاري شود، و بين نو پيداشده‏ها و او فرقي نباشد (که موجب امتياز گردد) و او را بر آنها مزيت و برتري نماند، پس آفريننده و آفريده شده برابر شده و پديدآورنده و پديدآورده شده يکسان گردد. مخلوقات را بي‏نمونه‏اي که از غيرش صادر گشته باشد بيافريد، و براي آفريدن آنها از هيچيک از مخلوقش ياري نخواست، و زمين را ايجاد فرمود، و آن را بدون اينکه مشغول باشد (به قدرت کامله خود) نگهداشت، و آن را بر غير جايگاه آرامش (بلکه بر روي آب موج زننده) استوار گردانيد، و آن را بدون پايه‏ها بر پا داشت، و بدون ستونها برافراشت، و از کجي محفوظ نمود، و از افتادن و شکافته شدن باز داشت، و ميخهاي آن را استوار و سدها (کوه‏ها)يش را نصب نمود، و چشمه‏هايش را جاري کرد، و رودخانه‏هايش را شکافت، پس آنچه ساخته سست نگشته و آنچه را توانائي داده ناتوان نگرديده است، او است که به سلطنت و بزرگي (قدرت و توانائي) خود به زمين (و آنچه در آن است) غالب و مسلط است، و اوست که به علم و معرفت خويش به چگونگي آن دانا است، و به بزرگواري و ارجمنديش بر هر چيز آن بلند و برتر است، و هر چه از آنها را که بخواهد او را ناتوان نمي‏سازد، و از او سرپيچي نمي‏کند تا بر او غلبه نمايد، و شتابنده آنها از او نمي‏گريزد تا بر او سبقت و پيشي گيرد، و به دولتمند و دارا نيازمند نيست تا او را بهره دهد، اشياء براي او فروتن و در برابر عظمت و بزرگي او ذليل و خوارند، توانائي ندارند از سلطنت و پادشاهيش به جانب ديگري بگريزند تا از سود و زيان او (بخشش و کيفرش) سرباز زنند، و او را مثل و مانندي نيست تا همتا و برابر او باشد (زيرا اگر براي او مانندي فرض نمائيم آن يا ممکن‏الوجود است يا واجب‏الوجود، اگر ممکن‏الوجود باشد، در وجود از او متاخر است و نمي‏شود برابر و مانند او باشد، و اگر واجب‏الوجود باشد منافات دارد با احديت و يکتا بودن او و لازمه آن ترکيب است، زيرا هر چه از براي آن مانند باشد مرکب است از دو جزء يکي از جهت اتحاد و يکي از جهت امتياز، و واجب‏الوجود که مبدا جميع ممکنات مي‏باشد محالست مرکب باشد) او است نابود کننده اشياء بعد از بود آنها تا اينکه هست آنها نيست گردد (به طوري از بين مي‏روند که گويا اصلا نبوده‏اند) و نيست شدن دنيا بعد از آفريدن آن شگفت تر (و دشوارتر) از ايجاد و پديدار نمودن آن نيست، و چگونه شگفت تر باشد در حاليکه اگر همه جانداران دنيا از مرغان و چهارپايان و آنچه را شبانگاه به طويله‏شان باز مي‏گردانند و آنچه در صحرا مي‏چرند و اقسام و انواع گوناگون آنها و آنچه پست و کودنند و آنچه زير کند از آنها گردآيند به آفريدن پشه‏اي توانا نيستند، و نمي‏شناسند که چگونه است راه ايجاد آن، و عقلها و خردهاشان در دانستن آن حيران و سرگردان است، و قوتهاشان عاجز و مانده مي‏باشند، و باز مي‏گردند زبون و خسته در حاليکه ميدانند شکست خورده‏اند، و به ناتواني آفرينش آن اقرار و به نتوانستن نيست کردن آن اعتراف مي‏نمايند (زيرا اگر خدا نخواهد کسي نمي‏تواند آن را بگيرد چه جاي آنکه حقيقتا نيست گرداند. گفته‏اند: پشه در خلقت مانند پيل است ولي اعضاء آن بيشتر از پيل مي‏باشد، زيرا پيل داراي چهار پا و خرطوم و دم است و پشه علاوه بر اين اعضاء داراي دو پا و چهار بال است که با آن بالها پرواز مي‏کند، و خرطوم پيل مجوف و سوراخ نيست ولي خرطوم پشه سوراخ است و چون آن را به بدن انسان فرو برد با آن خون مي‏خورد، پس خرطوم پشه به منزله حلقوم آن است).
و خداوند منزه از نقائص بعد از نابود شدن دنيا (پيش از قيامت) تنها باقي است که چيزي با او نيست، همانطور که پيش از ايجاد و آفرينش آن بود، همچنين بعد از نيست شدن آن بدون وقت و مکان و هنگام و زمان مي‏باشد (زيرا امکان در صورت نبودن افلاک داراي وجود و هستي نيست، و وقت و حين و زمان هم که معني همه آنها هنگام است عبادت از مقدار حرکت فلک مي‏باشد، پس در صورت نيست شدن فلک حرکتي نيست تا زمان باشد) با نيست شدن دنيا مدتها و وقتها و سالها و ساعتها نيست مي‏گردند (زيرا همه اينها اجزاء و زمان است که با نيست شدن فلک معدوم شده‏اند) پس چيزي نيست مگر خداي يکتا غالب (بر همه اشياء) که بازگشت جميع کارها به سوي او است (خلاصه چيزي نيست مگر آنکه فاني گردد حتي وقت و زمان که پندارند اگر همه کائنات معدوم شوند زمان و وقت باقي مي‏باشند. فرمايش امام عليه‏السلام ان الله- سبحانه- يعود بعد فناء الدنيا تا اينجا صريح است که ذوات همه اشياء پيش از قيامت نيست شوند، در قرآن کريم س 21 ي 104 مي‏فرمايد: کما بدانا اول خلق نعيده يعني چنانکه در آغاز آفريدن ايجاد کرديم آن را باز مي‏گردانيم، و چون آن را از عدم ايجاد فرموده اعاده نيز از عدم مي‏باشد، بنابراني قول به اينکه مراد از فناء و نيست شدن اشياء تفرق و پراکندگي اجزاء است، زيرا اعاده معدوم محال است، جاي بسي گفتگو است، و چون اين کتاب براي مطالعه همگان است شرح و بسط اين مسئله اينجا سزاوار نيست) در ابتداي آفرينش مخلوقات داراي قدرت و اختياري نبودند و فناء و نيستيشان هم بدون امتناع و ابائي از آنها خواهد بود، و اگر مي‏توانستيد امتناع نمايند، هميشه باقي بودند (خداوند همانطور که بدون رخصت اشياء را بيافريد، همچنين در فناي آنها رخصت نخواهد، و چنانکه هنگام خلقت قادر بر امتناع نبودند هنگام از بين رفتن و نيست شدن که بالطبع هر موجودي از آن گريزان است توانا نيستند، پس اگر مي‏توانستند امتناع نموده هميشه برقرار مي‏ماندند) ايجاد کردن هيچيک از مخلوقات هنگام آفرينش بر او دشوار نبود، و آفريدن آنچه پديد آورد و آفريد او را خسته و وامانده نساخت (زيرا دشوار بودن و واماندگي از لوازم جسم است) و اشياء را هستي نداد براي استوار کردن سلطنت و نه براي ترس از نيست شدن و کم گشتن، و نه براي کمک خواستن از آنها بر همتائيکه (بر او) پيشي گيرد، و نه براي دوري گزيدن از دشمني که (بر او) هجوم آورد، و نه براي زياد کردن در پادشاهي خود، و نه براي غلبه يافتن و فخر کردن شريکي در انبازي با او، و نه براي وحشت و ترسي که داشته و خواسته با آنها انس گيرد، پس اشياء را بعد از آفريدنشان (پيش از قيامت) فاني و نابود مي‏گرداند نه از جهت دلتنگي که در تغيير آنها از حالي به حالي و تدبير امور آنها به او عارض شده باشد، و نه به سبب اينکه آسايش و آسودگي به او رو آورد، و نه از جهت آنکه چيزي از آنها بر او گران آيد، طول کشيدن هستي آنها او را ملول نکرده تا وادارش نمايد که به تندي آنها را نيست سازد، ليکن خداوند سبحان نظم اشياء را از روي لطف و مهربانيش قرار داد، و به امر فرمان خود (از پاشيده شدن) نگاهشان داشت، و به قدرت و توانائي خود استوارشان گردانيد، پس آنها را بعد از نابود شدن باز مي‏گرداند بي آنکه نيازي به آنها داشته باشد، و بي‏کمک گرفتن به يکي از آنها بر آنها، و نه از جهت بازگشتن از حال وحشت و ترس به حال انس، و نه از جهت رجوع از ناداني و کوري و گمراهي بدانش و طلبيدن، و نه از جهت درويشي و نيازمندي به توانگري و دارائي، و نه از جهت زبوني و پستي به ارجمندي و توانائي (زيرا اين موضوعات همه شايسته ممکنات است که داراي کمال مطلق نبوده و از هر جهت ناقص و نيازمند به غير هستند، و نبايد کسي گمان بر غرض نداشتن که لازمه‏اش نقص در ذات است حاکي از آن است که افعال خداوند بي‏غرض و فائده باشد، بلکه داراي اغراض و مصالح و حکم و منافعي است که نتيجه آنها براي خلق است، زيرا حقتعالي منزه است از آنکه کاري بيهوده انجام دهد، چنانکه در قرآن کريم س 21 ي 16 مي‏فرمايد: و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين ي 17 لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان کنا فاعلين يعني آسمان و زمين و آنچه بين آنها است را براي بازي نيافرديم، و اگر مي‏خواستيم چيزي را به بازي بگيريم اگر کننده بوديم لايق ما بود از پيش خود فرا مي‏گرفتيم و نيازمند به ممکنات نبوديم). متن عربی نهج البلاغه
نوشته شده در تاريخ 2018-04-28 توسط dvdclub |
رپورتاژ
دوره آموزشی سقف های کشسان و کفپوش های سه بعدی
انتخاب جراح بینی - بهترین جراح بینی
شناخت کلی از محصولات فلزی و انواع آن
همه چیز درباره جراحی زیبایی بینی
جراحی زیبایی سینه و پروتز
حمل نخاله در تهران
جشن عروسی
آیا گنج یاب ها شبیه فلزیاب و طلایاب هستند؟ - شرکت فلزیاب تیوا
دوربین مداربسته دیجی همکار
بهترین راه استفاده از خدمات لیزر
میز و صندلی تالاری
پذیرش مقاله در مجلات معتبر ISI و اسکوپوس
پاسخ به 7 سوال رایج در مورد عصب کشی دندان
چاپ کتاب در یک ماه با هزینه زیر یک میلیون تومان
معرفی دینگ و ذکر تفاوت‌ها
روغن خراطین اصل
زمان دقیق شرف الشمس در سال ۹۷ چه زمانی است؟
تاریخچه تغییر سرمربی در تیم استقلال تهران
فروشگاه اسباب بازی بازیجو
کیسه پرکن

لینک های مفید
تور مسافرتی | خودرو | تور استانبول | آموزش کفپوش سه بعدی |

قدرت گرفته از : پانا بلاگ